رضا قلى خان ( هدايت )

120

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

محتاج نباشد هركز * ليكن باد حرصش نكند همچو خسان اندرواى و بمعنى آويخته و سرنكون انورى كفته شعر تا زمين را سكون نخواهد بود * جز بدور سپهر اندرواى و درواى نيز به همين معنى است اندرخور بفتح خاء نقطه‌دار و سكون واو معدوله بمعنى سزاوار و لايق و آن را درخور و اندرخورند و اندرخور نيز كفته‌اند قطران كفته اكر بهمتش اندرخورند بودى جاى * جهانش مجلس بودى سپهر شادروان و آن را خورا نيز كفته‌اند اندرز با اول مفتوح بثانى زده بمعنى وصيّت و نصيحت آمده حكيم سنائى كفته شعر همه اندرز من ز بتوانيست * كه تو طفلى و خانه رنكين است حكيم خاقانى كفته شعر مرا طبيب دل اندرز كونه كرد است * كزين سواد بترس از حوادث سودا بترش و تلخ رضا ده بخوان كيتى بر * كه نيشتر خورى ار بيشتر خورى حلوا و اندرزنامه نصيحت‌نامه است اندرزا به وزن صندل ساكا و زهره را كويند و آن سنكى است در ميانهء زهرهء كاو يا شيردان او متكون مىشود بتازى آن را حجر البقر كويند اندرواژ و اندرواى و اندروائى همه بيك معنى است چنان كه كذشت اندروب و اندوب و اندوج بفتح اول و ضمّ ثالث نوعى از جوشش باشد كه بدن را سياه كند اندريمان با ميم بر وزن عندليبان نام يكى از مبارزان تورانى است كه در جنك دوازده رخ بر دست كركين ميلاد كشته شد همانا فردوسى در اين باب در باب اندريمان كفته شعر ز تركان چنان بخت بركشته بود * كه كركين ازيشان يكى كشته بود اندكان بر وزن بندكان شهريست بتركستان معرب آن اندجان است اندلس بفتح اول و سيّم و ضمّ چهارم نام الكه‌ايست از مضافات اسپانيول و اسپانيول سلطنتى است از سلطنتهاى مستقلهء فرنكستان و مورّخين عرب تمام اسپانيول را اندلس دانند سببش آنست كه چون در سنهء 76 هجرى سپاه اسلام از جانب عبد الملك مروان بتسخير آن ملك مامور شدند اول ولايتى كه فتح شد ملك اندلس بود و به اين نام مشهور شد پس بمرور ممالك ديكر مفتوح كرديد و نيز از تواريخ و كتب معلوم مىشود كه لفظ اندلس و انداولوس در زبان اهل اسپانيول نام طايفه‌ايست كه مولد و موطن آنها قريب بحدود روس بود و در سنهء 49 مسيحيه قبل از شروع سنهء هجرى دويست و سيزده سال بر ممالك اسپانيول مستولى كشتند ليكن چون مورخين عرب از مأخذ اصلى لفظ اندلس اندلس را درنيافتند و چنان كه رسم ايشان است مىنويسند كه يكى از فرزندان يافث بن نوح كه اندلس نام داشت يكى از جزاير متصله بارض اسپانيول بطريق ميراث يافته در آن شهرى ساخته باسم خود موسوم كرد و صاحب تقويم البلدان ابو الفدا بفتح اول و سيّم و ضمّ چهارم چنان كه مذكور شد ضبط كرده است و اينكه برهان نوشته كه بضمّ اول و ثالث و لام و سكون ثانى نام شهريست در حدود مغرب و نام جزيرهء هست در بالاى كوهى خبط در ضبط و خطا در محل نموده و از تركيب اين لغت چنان فهميده مىشود كه چند طايفه و ايل از اهل مغولستان يا تاتارستان در تصرّف آنجا مشاركت داشته‌اند چه ايل و الس تركى و مرادف يكديكرند اندمه به وزن سردمه به ياد آوردن غمهاى كذشته باشد رودكى كفته شعر بهترين ياران و نزديكان همه * نزدشان آرم شريك اندمه اندو بر وزن انجو بمعنى اندرون باشد كه ضدّ بيرون است و اين مخفّف اندرون است اندوختن به وزن افروختن بمعنى جمع كردن و فراهم آوردن و بمعنى قرض واپس دادن هم ديده‌ام و اندوخته بمعنى جمع كرده و آماده ساخته آمده و اندوته مخفف اندوخته است و پارسى دريست كه اهل كوهستانات بيشتر به آن متكلم بوده‌اند خاصه اهل تبرستان و رى و توابع آن و آن را رازى نيز كويند بابا طاهر همدانى كفته شعر نواى ناله غم اندوته ذونو * عيار زرّ خالص بوته ذونو بوره سوته دلان با هم بناليم * كه قدر سوته‌دل دلسوته ذونو سوته نيز مانند دوته بمعنى سوخته است و ذونو يعنى داند اندود بر وزن مقصود بمعنى كاه‌كل و كل‌آوه ماليدن بر بام و ديوار و آن را اندودن كويند سيم اندود و زراندود و دود اندود و امثال آن از آن برخيزد چنان كه جمال الدّين عبد الرزّاق در اين بيت آسمان و ابر را منظور داشته و كفته شعر درين مقرنس زنكار خورد دوداندود * مرا بكام بدانديش چند بايد بود و بمعنى مطّلا و ملّمع و امثال آنست چنان كه اشارت شد اندوز بمعنى فراهم آورده و جمع كرده و آن نيز بتركيب